فردا نوزدهمین سالگرد درگذشت محمدحسین بهجت تبریزی معروف به شهریار است خیلی جا ها دیده و خوانده ام که غزل شهریار را تقلیدی از حافظ می دانند اما من خودم دوست داشتم به شهریار لقب سعدی زمان ما بدهند چون به نظرم زبان شهریار در غزلهایش خیلی ساده تر از غزلهای پر رمز و راز حافظ است اما در عین حال زیبایی مخصوص به خود را دارند و تا حدود زیادی هم از این نظر و هم به خاطر حرفهای قانع کننده ای که می زند به غزل سعدی شبیه است .عشقی که شهریار از آن سخن به میان می آورد و معشوقش شباهت زیادی به عشق سعدی و معشوق او دارد به نظر تنها شباهت غزل حافظ با شهریار در قالب آن است ونه در محتوا
آدم وقتی شعر شهریار را می خواند دلش می گیرد چون یادش می افتد که یک زمانی عشق و علاقه به معنای واقعی آن وجود داشته. چون اگر چنین نبود کسی نمی توانست ابیاتی چنین جانسوز بسراید . اما امروز انصافا در دور بر خود انسانی را می بینید که چنین دلداده انسانی دیگر شود اکثرا نگاه ها به گونه ای ست که آدم شرم می کند بگوید به چه منظور و هدفی ست البته تا حدودی به نظر من این مسئله در مورد بعضی از دختران جامعه صدق نی کنند ولی تقریبا نگاه بیش از نود درصد مردان جامعه به جنس مخالف خود مطمئنا عاشقانه نیست .
شهریار چند غزل زیبا و ماندگار به زبان آذری دارد که شاید به همین دلیل هم زیاد در بین جامعه غیر آذری شناخته شده نیست ولی بزرگترین اثر استاد شهریار "سهندیه" است که آن هم به دلیل ترکی بودنش مورد بی لطفی فراوان قرار گرفته است
چند غزل زیبا از استاد شهریار :
تا کی در انتظار گذاری به زاريم
باز آی بعد از اين همه چشم انتظاريم
ديشب به ياد زلف تو در پردههای ساز
جانسوز بود شرح سيه روزگاريم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
ديشب که ساز داشت سر سازگاريم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زندهداريم
شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز
تا زنده ام بس است همين شرمساريم
این غزل زیبا را استاد شجریان به بهترین شکل ممکن در برامه گلهای تازه فکر کنم شماره ۵۴خوانده است که اصلی ترین دلیل علاقه مندی ام به استاد شجریان آواز این غزل جانسوز است البته سال قبل این نوار مجددا منتشر شد فکر کنم با نام" جام تهی "
-----------------------
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل ! نه هجرانت
که جانم در جوانـــی سوخت ، ای جـــانم بقــربانت
چقدر آخــر تحمل ، بلکه یادت رفته پیمــانت
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خــــار دامن گیــر کن ، دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست ، عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم ، نیستم در بند درمانت
امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت ؟
چه شب هایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیــــدی که مهتاب رُخت بینــــم در ایــــــوانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما
چقدر آخـــر تحمل ، بلکه یادت رفته پیمــــانت
به گردنبند ، لعلی داشتی چون چشم من خونین
نباشد خــــون مظلومــــان که می گیـــرد گریبــــانت
----------
ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
سینهی مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف
چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری
جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست
تنگ مپسند، دلی را که در او جاداری
مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری
دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند
در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد
راستی نقش غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد
تو به چشم که نشینی دل دریا داری
شهریار از سر کوی سهیبالایان
این چه راهیست که با عالم بالا داری
--------------------------------
عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم
با عقل اب عشق به يك جو نمي رود
بيچاره من كه ساخته ي اب و اتشم
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح و ز سيل اشك به خون بنشسته بالشم
پروانه را شكايتي از جور شمع نيست
عمريست در هواي تو مي سوزم و خوشم
باور نكن كه طعنه ي طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچه ي خندان كه خامشم
هر شب چو افتاب به بالين من بتاب
اي افتاب دلكش و ماه پري وشم
ساز صبا به ناله شبي گفت"شهريار"
اين كار توست من همه جور تو مي كشم
----------------------------------
در این مورد بیشتر بخوانید :
استاد شهریار و به آتش کشیده شدن تخت جمشید
