دیر است گالیا
هنگام بوسه وغزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگام رهائی لبها و دستهاست .jpg)
عصیان زندگی ست
***
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب از هر دریچه تافت
روزی که گونه ولب یاران هم نبرد
رنگ نشاط وخندهء گم گشته باز یافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها وغزلها وبوسه ها
سوی بهار دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من
کاروان ـ هوشنگ ابتهاج
آشتی :
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
وز خوشه های روشن انگورهای سبز
در خم بیفشریم می افتاب را
***
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا چون به شوق دیدن من بال وپر زنند
بر شاخهء لبان تو مرغان بوسه ها
لب بر ابم نهی
تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی
تا با امید خویش مرا آشتی دهی
نادر نادر پور-آشتی
